#داستان_هورزاد

از “شماعی” زاده تا “شمع” های ژاپنی در فارکس !

قسمت اول

 

سلام
من محمد هورزاد هستم، ۴۳ ساله، متولد ایران، مشهد، ساکن خارج ! (خارج از داخل)
یکی از انسانهای اولیه از نسل پارینه سنگی فارکس در ایران !
میخوام اینجا داستان زندگی فارکسی خودم رو براتون بگم و امیدوارم تجربیاتی که در این ۱۴ سال فعالیت مستمر در فارکس داشتم براتون مفید باشه و راه شما رو برای رسیدن به موفقیت کوتاه تر و هموار تر کنه، البته اگه واقعا به این شغل علاقه دارین و اومدین که بمونین و موفق بشین

چون بدون شک علاقه شرط اصلی موفقیت در این کاره، باید واقعا نشانه هایی پیدا کنین که آیا واقعا به این کار علاقه دارین یا نه ؟
میدونم الان دارین میگین آره ما خیلی علاقه داریم ولی راستتش باید بگم علاقه با اعتیاد به هیجان ترید بسیار فرق داره ! ببخشید !

برگردیم سر موضوع علاقه، برای من داستان از استاد حسن شماعی زاده شروع شد (که در ادامه شرح میدم) اما قبل از اون و در وحله اول کشف کردم به کامپیوتر علاقه زیادی دارم و البته همینطور شغل هایی که مربوط به کامپیوتر باشه

نشانه علاقه واقعی اینکه، از دوران نوجوانی و زمانی که کامپیوتر هنوز توی ایران خیلی باب نشده بود کامپیوتر شخصی داشتم و زمان زیادی از روز رو پای کامپیوتر بودم اما وجه تمایزم با دیگران این بود که (به عنوان مثال) در تمام این سالها هیچوقت با کامپیوتر بازی نکردم، کاری که تقریبا همه انجام میدادن البته !

وقتی اینترنت اومد همه وقتشون رو در چت روم های یاهو مسنجر میگذروندن ، کاری که من فقط یک روز براش وقت تلف کردم و تمام
تعریف از خود کردن در فرهنگ ما کار خوبی نیست اما در اکثر فرهنگها کار بسیار خوبیه و یکی از دلایل پیشرفت افراد در جامعه به شمار میاد، قصدم تعریف از خود نبود، خواستم مثال بزنم در مورد علاقه واقعی داشتن و اینکه اصلا داستان از کجا شروع شد

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت دوم

لحظه ” آها ” یا به قولی : اورکا ! اورکا !

سلام
در قسمت قبل گفتیم که وی در خانواده ای چشم به جهان گشود ! و از همان دوران طفولیت، علاقه فراوانی به فارکس نشان نداد ! که البته طبیعی بود چون دهه ۵۰ شمسی هنوز فارکس وارد ایران نشده بود !
و بعد گفتیم که وی در جوانی به کامپیوتر علاقه داشت و البته گاهی شو (موزیک ویدئو) هم تماشا میکرد !
ترانه “داماد” از استاد شماعی زاده (البته در آهنگسازی استاد بود بیشتر!) در قسمتی از کلیپ، جوانی در حال کار با لپ تاپ است و ناگهان دست ها را بهم می سابد ! و خوشحال و بعد کلی دلار در حال پرواز !

وی که تا آنروز فقط با نرم افزار های کامپیوتر سرگرم بود و گاهی هم وب گردی کرده بود، ناگهان با لحن “مراد برقی” از خود سوال میکند که :
“یعنی چه ؟! این حرکات یعنی چه ؟!!”

و در این سوال غوطه ور که مگه از توی کامپیوتر هم پول در میاد ؟
ینی شغلی هست که فقط با کامپیوتر کار میکنی و تجارت هم حساب میشه ؟ (آخه توی کلیپ موقع معرفی این جوان، استاد اشاره کرده بود که “تاجره”)

بگذریم
بعد ها برای خودم فروشگاه کامپیوتر باز کردم و شغلم شد “کامپیوتر فروش”، ولی همچنان توی ذهنم بود که اون یه کار دیگه بود و با این فرق داشت

حالا بریم سراغ آشنایی با فارکس و تغییر شغل و پرداختن به فارکس به عنوان کار اصلی
اولین بار که نام فارکس رو شندیم سال ۱۳۸۳ بود، توی نمایشگاه کامپیوتر تراکتی دیدم که نوشته بود کلاسهای آموزش فارکس، بازار معاملات جهانی، و غیره
محل کلاس ها تهران بود و طبیعتا به خاطر مشغله شغلی نمیتونستم برم، تماس گرفتم گفتم مشهد کلاس ندارید؟ گفتند اگر به حد نصاب برسه چرا (که البته هیچوقت نرسید!)

خوشبختانه اعتقاد داشتم برای شروع هر کاری باید کلاس رفت و همینجوری “علی برکت الله” شروع کردن و هزینه کلاس رو صرفه جویی کردن ! عاقبت خوبی نداره. بنابراین صبر کردم.

داستان رسید به سال ۱۳۸۵ و من خسته از بازار کامپیوتر که در حال اشباع بود و اگه قسطی نمیدادی نمیبردن و اگه قسطی میدادی هم کلا میبردن و دیگه نمیاوردن ! و مردم بدقولی که چک هاشون همیشه برگشت میخورد و غیره
کامیپوتر رو دوست داشتم اما کاسبی واقعا با روحیه من سازگار نبود و درحال جمع کردن و فروش مغازه بودم

خلاصه همون منه خسته روزی اتفاقی رفتم شرکت کسی برای کار دیگه ای، ناگهان طرف گفت توی شعبه دیگه مون داریم کلاس آموزش فارکس شروع میکنیم، شخصی از تهران میاد برای تدریس، دوست داری بیای؟

پر واضح است که شیرجه زدم ! نحوه شیرجه زدن در قسمت بعدی !

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت سوم

بزن بریم پولدار شیم !

در قسمت قبل در مورد پیش زمینه ذهنی و بعد آشنایی با فارکس و شروع داستان گفتیم و رسیدم به اینکه بلاخره کلاس فارکس پیدا کردم
بلافاصله ثبت نام کردم و کلاس ها شروع شد و ما با انواع اندیکاتورها آشنا شدیم و شدیم یک تریدر حرفه ای !

همزمان مغازه واگذار شد و از شغل قبلی خداحافظی کرده و بطور کامل وارد شغل جدید شدیم و خوشحال از اینکه بلاخره شغل مورد علاقه رو پیدا کردیم، غافل از اینکه
فارکس “آسان نمود اول” ولی بعدش سخت شد !!

از همان روز یعنی همان تابستان سال ۸۵ تا به امروز تنها شغل من فارکس بوده و هست که البته هیچوقت اینکار رو به کسی توصیه نکردم و نمیکنم که فارکس تنها شغل باشه ، خصوصا برای چند سال اول

من اشتباه کردم و به خاطر سه مورد تونستم دووم بیارم ، وگرنه تاوان این اشتباه رو به سختی پرداخت میکردم
مورد اول : از کار قبلی پس انداز مناسبی داشتم
مورد دوم : آپارتمان اضافه ای داشتم و از اجاره اون درآمد مختصری حاصل میشد
مورد سوم : ظرف مدت ۲ سال به سود و یکسال بعد از اون به سود خیلی خوب رسیدم

ناگفته نمونه توی اون ۳ سال اول به اندازه ۶ سال دیگران کار کردم ، روزی ۱۴ تا ۱۶ ساعت فقط و فقط برای فارکس وقت گذاشتم
خلاصه اینکه اگر این سه مورد نبود شاید من هم فارکس رو رها میکردم ، پس بسیار مراقب باشید توی این مورد و یادتون باشه ، فارکس به عنوان تنها شغل اون هم برای سالهای اول اصلا کار خوبی نیست مگر اینکه درآمد دیگه ای دارید یا اینکه مثلا دانشجو هستید و خونواده هزینه شما رو میده و غیره

بهرحال ما فارکس کار شدیم و کلی اندیکاتور و خط روند و کانال یاد گرفتیم و خفن تر از همه اینها اینکه فیبوناچی ! هم میتونستیم رسم کنیم و اخبار سایت فارکس فکتوری هم میتونستیم بخونیم و دیگه واقعا احساس جردن بلفورت بودن میکردیم !

کلاس ها تمام شد و ما آماده نبرد ! بلافاصله یک حساب ریل ۲۰۰ دلاری باز کردیم (دلار ۹۲۰ تومن بود) و خوشحال شروع کردیم به تجارت (ترید) !!

سرنوشت غم انگیز این حساب ۲۰۰ دلاری رو قسمت بعد خواهید شنید و اشک حسرت خواهیم ریخت برای آن عزیز از دست رفته !

#داستان_هورزاد

https://t.me/hoorzadfx_com

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت چهارم

بروکر بد بهتر است یا بروکر بدتر ؟!!

تا اینجای داستان گفتیم که ما دوره آموزشی رو کامل تموم کردیم و بدون تمرین مناسب در دمو، رفتیم سراغ حساب ریل
البته فکر نکنید همینجوری الکی ؛ نه ، استراتژی داشتیم ! توی کلاس بهمون آموزش داده بودن . یکی با مووینگ بود یکی هم باکس اول سشن لندن ! خب ما دیدیم دومی خیلی خفن تره رفتیم سراغ اون

دو سه روز هم تمرین کردیم و دو هفته قبلش رو هم بک تست گرفتیم (فک کن ! فقط دو هفته ! چقدر تباه بودیم ما) دیدیم خوبه دیگه و شروع کردیم
بروکر معظم آی اف سی مارکت (لعنت الله علیه) حالا عرض میکنم چرا

از اینجا به بعد رو آی بی محترم برای ما توضیح داد که :
کمی قبل از ورود افتخار آمیز شما به عرصه تجارت جهانی ، بروکرها حداقل با ۲۰۰۰ دلار حساب باز میکردن ، اما الان مدتی هست که با ۵۰۰ دلار هم حساب باز میکنن ولی البته حداقل حجم معامله همون یک لات !! به این میگن حساب استاندارد (من یاد “علامت استاندارد ایران ، نشانه مرغوبیت کالا” افتادم و اشک شوق توی چشام حلقه زد)

و ادامه داد :
یک حساب مینی هم دارن با حداقل دپازیت ۲۰۰ دلار و حداقل لات یک دهم ! و این دیگه ینی واقعا اوکازیون ! (اینجا هم یاد مینی کوپر افتادم و دیگه اینقدر اشک شوق توی چشام جمع شده بود نمیتونستم چارت رو ببینم اصلا ! خلاصه به خاطر اشک زیاد و دید کم بود که کال شدم !)

القصه ؛ آی بی محترم این جملات آخر رو به ما گفت ، و ما از خوشحالی نعره زنان ، شیرجه زدیم توی ظرف عسل ، غافل از اینکه مینیمم دپازیت ۲۰۰ دلار و مینیمم لات یک دهم (و لوریج ۲۰۰) ینی بفرما تریدر عزیز پولاتو بده به من !

مثل این هست که بانک ملی بگه حداقل افتتاح حساب ده هزار تومان ، بلافاصله هم دسته چک میدیم فقط در جریان باشید که چک کمتر از ده میلیون نباید بکشید ! خب واضحه که نتیجه چی میشه

بگذریم
نمیخوام بروکر رو مقصر بدونم اما بی شک ، با اون شرایط اوکازیون ، بروکر یکی از عواملی بود که حساب اول ظرف سه روز و با چند ترید کال شد

به دنیای زیبای لوریج خوش آمدید !

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت پنجم

بای و سل زدن، کسب تجربه نیست، محقق باش !

سلام به همگی
رسیدیم به اینجا که حساب اول سه روزه کال شد و البته من که سرسخت تر از این حرفها بودم ! بلافاصله حساب رو ۲۵۰ دلار شارژ کردم و این بار به یک موفقت عظیم دست یافتم
اونهم این بود که این بار به جای سه روز ، تونستم ۹ روزه حساب رو کال کنم ! و این یعنی سه برابر بهتر شده بودم !! و انصافا سال ۸۵ سه برابر خیلی بود ! یه چیزی حدود ۲۰ برابر الان !

اینجا بود که به هوش سرشار خودم پی بردم و فهمیدم که هیچی نمیدونم هنوز ! اما متوجه اشکال کار شدم و رفتم سراغ کشف رموز نهفته بازار و یادگیری بیشتر .

مفاهیم اولیه مدیریت سرمایه رو یاد گرفتم و بروکری پیدا کردم که با یکصدم بتونم ترید کنم و دیگه کم کم اوضاع خوب (شما بخونید بهتر) شد

البته گاهی سود بود گاهی ضرر و حساب به کندی پیشرفت میکرد اما دو تا اتفاق خوب افتاده بود ، اول اینکه تونسته بودم حساب رو حفظ کنم و سریع کال نشم و دوم اینکه به جای از صبح تا شب فقط ترید کردن ، بیشتر وقتم در طول روز صرف یادگیری میشد و هر روز چیزهای بیشتری یاد میگرفتم ، این واقعا خوب بود

شدیدا و جدا و عمیقا بهتون توصیه میکنم دنبال یادگیری و تحقیق و پژوهش باشید ، هر روز از صبح تا شب بای و سل زدن هیچ ارزش افزوده خاصی براتون نداره ، توی دوستان خودم دارم کسانی رو که ۸ ساله دارن ترید میکنن ولی هنوز مفاهیم اولیه رو درست نمیدونن متاسفانه (البته اسامی چیکو اسپن و تنکان سن و کیجن سن رو خوب حفظ کردن !)

از اینجا تا وال استریت پرانتز :))))))

بهرحال درحال یادگیری بودم و کتاب خوندن و جستجو در اینترنت برهوت آن زمان با مودم های دایل آپ که ناگهان از “انجمن سرمایه دات کام” سر در آوردم و فهمیدم که قبل از من هم دیگرانی بودن که به این جزیره ناشناخته پا گذاشتن ! و کلی خوشحال شدم که تنها نیستم

ماجراهای من و انجمن سرمایه خودش یک کتاب جداگانه است اما خلاصه اش رو در قسمت بعد براتون میگم

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت ششم

انجمن و سایت وزین سرمایه دات کام

در بین ۴۵ هزار کاربر، بالاترین اعتبار کاربری رو داشتم! هنوز هم هست و میتونید چک کنید! برای من بسیار جای افتخار داره چون سایت سرمایه باعث افتخار همه ما بود، چون یه عالمه آدم کاردرست و بی ادعا اونجا بودن که بی چشمداشت به بقیه کمک میکردن، مثل الان نبود، خیلی خیلی بهتر بود
بگذریم از مقایسه – گذشت بهرحال

کلی تالارهای مختلف داشتیم
تالار “روانشناسی و مدیریت سرمایه” که البته همیشه بسیار خلوت بود!
تالار “سیستم ها و روش های معامله” که همیشه فوق العاده شلوغ بود!
(متوجه منظورم شدین دیگه احتمالا، نه؟)

و کلی تالارها و قسمتهای خوب دیگه

من در تاپیک های مختلفی فعال بودم “تحلیل های ترسیمی” و “بررسی اکسپرت ها” و “ترید با موبایل” و “بورس ایران با متاتریدر” و “صندلی داغ” و یه شونصد تا تاپیک دیگه !

و البته استارتر چند تاپیک خوب از جمله “استیتمنت روزانه” و “تحلیلهای گروه بیستون” و “ارتقاء کیفیت مطالب سایت” و “کسب سود بدون نشستن پای چارت” و “طراحی سیستم معاملاتی” و …

کمی بعد چند فروم دیگه هم اضافه شد (انجمن قیمتها ، ایران ایگولد ، اتوتریدینگ ، آریا و …) که در اونها هم فعال بودم اما کمتر از سرمایه

علیرغم اینکه مدیران همه این انجمن ها از دوستان خوبم بودن و خیلی دوست داشتم در اون انجمن ها هم مثل سرمایه فعال باشم اما هیچوقت نتونستم بفهمم که چرا هیچ جا برام سرمایه نشد !

بهرحال گذشت و اکنون بسیار خوشحالم که هنوز با اکثر دوستان قدیمی اونجا در ارتباط هستم

اما واقعا بسیار حیف شد که فعالیت اون محیط آموزشی خوب ، با تصمیمات عده ای نادان (که فقط ممنوع کردن رو خوب یاد دارن و همه چیز رو ممنوع میکنن (من نمیدونم چرا ممنوع کردن رو ممنوع نمیکنن ؟!! )) متوقف شد

در قسمت بعد درباره اولین سود مهم و خرید مانیتور ۲۲ اینچ ! با هم صحبت خواهیم کرد !

#داستان_هورزاد

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت هفتم

“من موفق شدم”

در قسمت ششم درباره انجمن سرمایه گفتم اما برگردیم به قسمت قبل از اون یعنی قسمت پنجم و اینکه در حال تحقیق و پژوهش بودم و کم کم ترید هام داشت بهتر می شد

هرچه بیشتر یاد می گرفتم نتیجه بهتر می شد و بلاخره یک استراتژی معاملاتی برای خودم آماده کردم و بعد از کلی بکتست و تمرین ، شروع کردم به ترید در قالب استراتژی و از تریدهای بی هدف و شانسی فاصله گرفتم

اوضاع به وضوح بهتر شده بود و حساب واقعا داشت رشد می کرد و ناگهان اتفاق جالبی افتاد !
جایی خوندم که سود تریدهاتون رو نقد کنید و باهاش چیزی بخرید تا باورتون بشه که واقعا دارید از این کار پول در میارید

چون حقیقتا ۱۴ سال پیش باور اینکه این کار ، یک شغل واقعی به حساب میاد و میشه ازش پول درآورد کمی سخت بود ، خصوصا در فضای اون زمان ، حتی یادمه یه بار کسی بهم گفت : پشت کامپیوتر نشستن و کلیک کردن که شغل نیست !! از همینجا به وی سلام عرض میکنم ، سلام همه چیز دان !

القصه ،
تصمیم گرفتم مانیتور بخرم ! اون زمان اکثرا مانیتور ۱۵ اینچ داشتن و البته عده ای هم ۱۷ اینچ
من جزء دسته اکثریت بودم ، از دوستی شنیدم مانیتور ۲۲ اینچ هم به تازگی وارد ایران شده و این واقعا عالی بود . مطمئنا تحلیل و ترید با مانیتور بزرگ بهتر بود و به کارم کمک میکرد . هدف گذاری کردم و تصمیم گرفتم بهتر و بهتر ترید کنم و تا ۲ ماه آینده پول مانیتور رو از ترید بدست بیارم

نه به این معنی که بیشتر ترید کنم و یا ریسک بی جا و قمار کنم با حسابم ، نه ، نه ، اصلا ،
به این معنی که اشتباهاتم رو کمتر کنم و اصولی تر ترید کنم و با ترید های بیجا ، سودهای کسب شده رو از دست ندم

اون زمان مثل الان نبود که از در و دیوار جملات انگیزشی بریزه و لوث شده باشه ! خیلی کم بود و چون در این زمینه تعدادی کتاب خونده بودم واقعا باورشون داشتم

انگیزه و هدف ، کار خودش رو به خوبی انجام داد و البته نه دقیقا سر ۲ ماه اما بعد از ۲ ماه و نیم پول خرید مانیتور رو در اکانتم داشتم

یک مانیتور ۲۲ اینچ خریدم و تحت تاثیر مطالب انگیزشی که خونده بودم ! عکس مانیتورم رو گذاشتم برای عکس دسکتاپ ! روی مانیتور توی عکس هم این جمله رو نوشته بودم :

“من موفق شدم”

هر روز صبح وقتی می نشستم پای کار و کامپیتور رو روشن میکردم ، اولین چیزی که میدیدم این تصویر بود
همین که الان شرح دادم

مقصود اینکه فضا به شدت رمانتیک و احساسی و انگیزشی و فیلم هندی و اعتماد به نفس و یه سری چیزای دیگه که نمیدونم چی بود ، بود !
جاتون خالی بود خلاصه ، اصن یه وضی

در قسمت بعد بطور کاملا اتفاقی ، مدرس فارکس میشم ! و میگم که داستان آموزش دادن هام از کجا و چطور شروع شد

#داستان_هورزاد

 


 

 

#داستان_هورزاد

قسمت هشتم

“معلمی شغل انبیاست”

در قسمت قبل داستان اولین موفقیت رو گفتم و قرار شد این قسمت ماجرای مدرس شدنم رو تعریف کنم ، تجربه لذتبخش یاد دادن

ما در خانه خود نشسته بودیم ، داشتیم ترید میکردیم تلفن زنگ زد ! مدرس فارکسم بود !

اگه خاطرتون باشه گفتم ایشون از تهران اومده بود مشهد و در دفتر یکی از دوستان دوره ها رو برگزار کرد و دوباره رفت تهران (و دیگه ایشون رو زیارت نکردیم اما تلفنی با هم در ارتباط بودیم)

خب برگردیم به تلفن که بنده خدا پشت خط منتظره !
گفتم الو گفت اومدم مشهد دفتر گرفتم ! گفتم دفتر چند برگ ؟ گفت دفتر کار ! پاشو بیا فلان آدرس

رفتم اونجا گفت با توجه به اینکه مشهد آموزشگاه فارکس نداشته و نداره ، اومدم اینجا بمونم و شروع کنیم با هم !
گفتم کنیم یا کنم ؟
گفت فعل جمله زیاد مهم نیست پسر جان ! گفتم پس چی مهمه ؟ فاعل ؟
گفت پرت و پلا نگو ! من تنهایی که نمیتونم ، شما هم بهترین هنرجوی من بودی (وژدانن اینو راست میگفت) و خلاصه روی کمک شما حساب کردم !

گفتم نه بابا ، نمیشه که ، عه ، اینجوری نمیتونم که ! من میخوام تریدر بشم نه مدرس ، از هدفم دور میشم ، من هنوز جوونم ، کلی آرزو دارم ، خونواده ام منو با هزار امید فرستادن خارج !
گفت مگه شما الان خارجی ؟ گفتم نه ، ببخشید ، من این جمله رو اینجوری کامل یاد گرفتم آخه !!

گفت نشنیدی میگن تو برو مهندسی در کنارش هنر رو هم ادامه بده ؟ گفتم نه والا نشنیدم ! گفت خب اینو ولش کن ، نشنیدی میگن درستو بخون ورزش رو هم در کنارش انجام بده ؟ گفتم اینو یه بار شنیدم ، چرا ( البته الکی گفتم ، اون موقع همینم نشنیده بودم ! )

گفت خب دیگه ، شما بیا اینجا کمک من و تدریس کن ، در کنارش تریدتم بکن ، اصلا اینجا با هم ترید میکنیم !
گفتم آره ، این با هم ترید کنیم رو خیلی هستم ، این خوبه ، ولی آخه من بلد نیستم درس بدم که !
گفت الان شما از منم بیشتر میدونی ، خودتو دست کم نگیر (فکر کنم داشت چاخان میکرد البته) خلاصه گفت شما مقدماتی رو درس بده ، بقیه اش با من
گفتم باشه این خوبه

یه دوره فشرده هم برام گذاشت چند روز ، که کاملا آماده شدم و شروع کردیم
و شدیم “اولین آموزشگاه رسمی فارکس در مشهد”

علاوه بر اینکه مدرس خوبی بود ، دوست بسیار خوبی هم برام بود ، هنوز هم گاهی در ارتباط هستیم و بجز فارکس ازش چیزهای زیادی یاد گرفتم و همیشه قدردان محبتهاش هستم

بعد ها خودم خصوصی هم تدریس کردم و بعد از مهاجرت هم که آنلاین ، و این آموزش دادن ، ادامه داشت و داره ،

بسیار دوست دارم اگه چیزی میدونم به بقیه هم یاد بدم و البته خودمم بیشتر و بیشتر یاد میگیرم ، دوستان بسیار خوبی هم در این مسیر پیدا کردم که بسیار برام ارزشمند هستن

بهرحال این هم ماجرای اینکه چطور شروع به تدریس فارکس کردم ، این قسمت فکر کنم هیچ نکته آموزنده ای نداشت ! اما بهرحال باید اینو میگفتم چون قسمتی از زندگی فارکسیم بود ، همین مدرس شدن منظورمه

در قسمت بعد من اولین شکستم رو تجربه میکنم !
“دیر اومدی نخواه زود برو”
اینو فارکس بهم گفت !

#داستان_هورزاد

 


 

 

#داستان_هورزاد

قسمت نهم

“من شکست خوردم ! ”

داستان به اینجا رسید که خوب ترید کردم و موفق شدم و مانیتور خریدم و داشتم ادامه میدادم و به خودم میگفتم بابا این فارکس اونقدرها هم که میگفتن سخت نبود ها ، که ناگهان جناب فارکس انگشت شصتشان را به بنده حقیر نشان دادن !

خب من اول احتمال دادم چون جناب فارکس خارجی تشریف دارن (چون بهرحال اختراع خارجی ها بوده) پس یحتمل این انگشت به نشانه لایک یا موفقیت یا یه چیزی توو این مایه هاست !

ندا آمد اگر این خارجی هست پس چطور الان حرف شما رو متوجه شد و در جواب شما که گفتی “فارکس خیلی هم سخت نیست” اون انگشت رو نشون داد ؟ شما که داشتی فارسی حرف میزدی با خودت !!

گفتم ینی چی ؟! ینی ایرانیه ؟ گفتن خیر ، ایشون مولتی لنگوییج ! هستن ، شما با هر زبونی با خودت حرف بزنی ایشون متوجه میشن و درجا جواب شما رو میدن !
داشتی فارسی میگفتی ، پس اون انگشت رو هم به معنی ایرانیش برداشت کن شما !

گفتم چی ؟ معنی ایرانیش ؟؟! ای بابا ، اینم شانس مایه !

اصل ماجرا این بود که من درحال کسب درآمد ماهی ۵۰ تا ۷۰ درصد از حسابم بودم ! و تازه داشتم سعی میکردم بیشتر هم بشه اگه بشه !
یکی نبود بهم بگه (به قول قدیمی ها) ” فکر نکن همیشه همین آب میاد و همیشه همین آسیاب میچرخه”

خودم به خودم میگفتم ای ول ، همین فرمون برو ! ولی جناب فارکس فرمون رو ازم گرفت و گفت بزن گاراژ !

تحمل ضرر برام سخت بود ، دوست داشتم همیشه سود کنم ، به ضررهام اجازه گسترش میدادم و بلاخره اون روز کذایی فرا رسید
دلار ین منفجر شد و از ظهر تا آخر شب بیش از ۴۰۰ پیپ ریخت و من کال شدم ! و تمام ! تمام شدم !

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود توی جیب بروکر !

سرد شده بودم ، کاملا بی حس ، سکوت همه دنیا رو فرا گرفته بود ، شوک بودم شدید ، همه جا تاریک شده بود ، تاریک و به شدت سرد ، دلار ین هم ایستاده بود ، دیگه تکون نمیخورد ، چند دقیقه بعد برگشت بالا ، ینی فقط میخواست منو کال کنه ، اگه یه ذره زودتر برمیگشت کال نمیشدم ! قصه تکراری و آشنا برای ما فارکسی ها …

#داستان_هورزاد

 


 

#داستان_هورزاد

قسمت دهم

“من یک ققنوس هستم”

همیشه دوباره بلند میشوم ، حتی اگر با صورت به زمین خورده باشم
ققنوس پرنده ایست افسانه ای که میسوزد ، آتش میگیرد ، خاکستر میشود ، اما دوباره از خاکستر خود متولد میشود و به پرواز در می آید !

در قسمت قبل گفتیم که در اوج موفقیت دوباره شکست خوردم ! تقریبا میتوان گفت همه امور زندگی این چنین است ، بارها موفق میشویم و دقیقا هنگامی که فکر میکنیم دیگر همه شکست ها تمام شده است ، دوباره روزگار درس تازه ای به ما میدهد

تا اینجا داستان برای همه یکسان است اما آنچه تفاوت ایجاد میکند حرکت بعدی ماست . شکست را قبول کنیم ؟ منصرف شویم ؟ یا ادامه دهیم و تلاشی دوباره کنیم ؟

مثل همیشه تنها چیزی که بعد از کال شدن به فکرم خطور میکرد این بود که چرا چنین شد و اینکه دوباره چگونه باید شروع کنم ، فقط همین و بس .

نمیدونم اسمش پشتکار هست یا سرسخت بودن یا چی ، اسمش هرچی هست من همیشه همین بودم ، هرچیزی بودم بجز یک تسلیم شونده ! وقتی چاره ای جز موفق شدن ندارین ، حتما موفق میشین چون تمام تلاشتون رو میکنین و بعد هم خوش شانسی ها شروع میشه ، فقط به این خاطر که ادامه دادین ، چون روزگار کم آورده و تسلیم شما شده و بازی دست شماست

نمیدونستم چجوری میشه ، هیچ ایده ای نداشتم ، فقط میدونستم باید ادامه بدم و وقتی ادامه بدم یه اتفاق خوب میفته ، دقیقا از همون جایی که اصلا فکرشم نمیکردم ، برای من که همیشه همینطوری بوده

در مورد موفقیت بعدی (که من اسمش رو میذارم ماجرای سال ۸۸ و موفقیت بزرگ) آخرین نفری که ممکن بود به ذهنم برسه باعثش شد

یه مثال دیگه براتون میزنم ، در مورد مهاجرت ، چهار سال بود که دنبال مهاجرت بودم و درنهایت کسی کمکم کرد که اگه میخواستم یه لیست بنویسم از کسایی که ممکن بود بتونن برای مهاجرتم کاری انجام بدن ، اون آدم قطعا آخرین نفر لیست بود

خلاصه اینکه همیشه همینطور بوده (حداقل برای من) فقط تلاش کردم و از جایی که اصلا فکر نمیکردم یه اتفاق خوب افتاده ، شبیه شانس آوردن هست ولی شانس هم برای کسی اتفاق میفته که نا امید نمیشه و ادامه میده

شانسی که آوردم این بود که دلسرد نشدم و ادامه دادم ، بدشانسی هم زیاد آوردم ولی اونا هم قسمتی از مسیر بود و باید میبود

در مورد اون ماجرای سال ۸۸ و در مورد مهاجرت در ادامه مفصل تعریف میکنم که چه اتفاقاتی افتاد

#داستان_هورزاد

 


 

 

 

#داستان_هورزاد

ادامه دارد